تبلیغات
چگونه چرا چگونه جذاب اسمس - چگونه شاد باشیم
چگونه

چگونه شاد باشیم

نویسنده :مسعود نادمی
تاریخ:پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-03:36 ب.ظ


چه کسی تصمیم می گیرد که شما شاد باشید یا نباشید؟پاسخ این سؤال روشن است:خود شما!
مجری معروف یک برنامه ی تلویزیونی پیرمردی را به برنامه اش دعوت کرده بود.او واقعاً پیرمرد عجیبی بود.حرف هایی که می زد به هیج عنوان از پیش آماده شده و تمرین شده نبودند.آن پاسخ ها به راحتی از شخصیت شاد و سرزنده ی آن پیرمرد می جوشیدند .هروقت چیزی می گفت به قدری آن را با ساده دلی و به جا ادا می کرد که حاضران در برنامه بی اختیار قهقهه می زدند.

آنها او را دوست داشتند.آن مجری معروف به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود و مثل شرکت کنندگان در آن برنامه از حضور پیرمرد لذت می برد.
عاقبت ازاو پرسید چرا آنقدر خوشحال است و خودش جواب داد:«تو باید راز شادی را پیدا کرده باشی.»
پیرمرد جواب داد:«نه،من هیچ رازی ندارم .موضوع کاملاًصاف و ساده است.وقتی صبح از خواب بیدار می شوم دو انتخاب دارم اینکه خوشحال باشم یا نباشم .فکرمی کنید چه کار می کنم ؟فقط تصمیم می گیرم که خوشحال باشم همه اش همین است.»
این جمله شاید بیش از حد ساده به نظربرسد و شاید فکرکنید آن پیرمرد آدم عمیقی نبود ولی به یاد می آورم که بزرگی که هیچ کس نمی تواند او را به سطحی بودن متهم کند گفته است که مردم درست به همان اندازه که تصمیم می گیرند شاد باشند،شاد هستند.اگر بخواهید می توانید شاد نباشید .دردنیا کاری راحت تر از این پیدا نمی شود.همین طور که این طرف و آن طرف می روید به خودتان بگویید که کارها خوب پیش نمی رود و از اوضاع راضی نیستید؛دراین صورت می توانید صد درصد مطمئن باشید که هرگز شاد نخواهید بود.اما به خودتان بگویید:«کارها خیلی خوب پیش می روند .زندگی خیلی خوب است.من می خواهم شاد باشم.»دراین صورت حتماًبه چیزی که می خواهید می رسید.
بچه ها نسبت به افراد بزرگسال مهارت بیشتری در شاد بودن دارند.آدم بزرگسالی که می تواند روحیه ی دوران بچگی اش را تا میان سالی و دوران کهولت حفظ کند نابغه است زیرا او روح شادی را که خداوند به جوانان عطا کرده است همچنان دروجود خودش زنده نگه می دارد.نکته ی ظریفی که بیان کرده اند قابل توجه است.آنها به ما می گویند که روش زندگی در دنیا این است که ذهن و قلبی کودکانه داشته باشیم.به عبارت دیگر هرگز از لحاظ روحی پیرو کسل نشویم.بیش ازحد فرهیخته نباشید.
دختر کوچولویم الیزابت که نه سال دارد راز شادی را دریافته است.یک روز از او پرسیدم :«عزیزم ،خوشحال هستی؟»
جواب داد:«معلوم است که خوشحالم.»
پرسیدم:«همیشه خوشحالی؟»
گفت:«آره ،همیشه خوشحالم.»
پرسیدم :«چه چیزی تو را خوشحال می کند؟»
جواب داد:«راستش نمی دانم.فقط خوشحالم.»
دوباره پرسیدم:«باید چیزی باشد که تو را خوشحال کند.»
کمی فکر کرد وگفت:«خوب ،حالا می گویم چه چیزی مرا خوشحال می کند.هم بازی هایم مرا خوشحال می کنند.چون آنها را دوست دارم.مدرسه مرا خوشحال می کند .دوست دارم به مدرسه بروم.معلم هایم را دوست دارم .کلاس تعلیمات دینی و معلمش را دوست دارم.عاشق خواهرم مارگارت و برادرم جان هستم.عاشق پدر ومادرم هستم چون وقتی مریض هستم از من پرستاری می کنند.آنها عاشق من هستند و با من خوب رفتار می کنند.»
این فرمول الیزابت برای خوشبختی است و به نظر من همه چیز در این فرمول هست:هم بازی هایش (کسانی که با آنها مأنوس است)،مدرسه اش(محلی که کار می کند)، کلاس تعلیمات دینی (جایی که خدا را عبادت می کند)،خواهر،برادر،مادرو پدرش (که حلقه ی خانواده ای را تشکیل می دهند که عشق در آن است).به این ترتیب شما شادی را در یک کلمه دارید و شادترین زمان شما زندگی شما است که با این عوامل ارتباط دارید.
از گروهی از پسران و دختران خواسته شد که فهرستی ازچیزهایی که آنها را خوشحال می کند تهیه کنند.مواردی که درفهرستشان آوردند بسیارتأثیرگذار است.فهرست پسرها از این قراراست:«پرواز یک گنجشگ ؛نگاه کردن به آب عمیق و شفاف؛ قایقی که آب را می شکافد و جلو می رود؛قطاری که با سرعت می گذرد؛جرثقیل ساختمان سازی که چیزسنگینی را بلند کرده است و چشمان یک اسب.»
این هم فهرست چیزهایی است که دخترها را خوشحال می کند:«نورچراغ های خیابان که روی رودخانه افتاده است؛سقف های قرمزی که از میان درختان دیده می شوند؛دودی که از دودکش به هوا می رود؛مخمل قرمز و منظره ی ماه درمیان ابرها.»چیزی در ماهیت زیبای جهان وجود دارد که اگر چه به طورکامل بیان نشده اما درچیزهایی که این بچه ها گفته اند به چشم می خورد.برای اینکه انسان شادی باشیم باید روحی پاک داشته باشیم،بتوانیم در چیزهای عادی جاذبه و زیبایی ببینیم ،دلی کودکانه و خلوص معنوی داشته باشیم.
بسیاری ازما ناراحتی مان را خودمان به وجود می آوریم.البته این طورنیست که تمام ناراحتی ها ساخته ی خود ما باشند چون شرایط اجتماعی دربسیاری از ناراحتی های ما نقش دارند.بااین وجود واقعیت این است که افکار و نگرش های ماتا حد زیادی در شادی یا ناراحتی ما نقش دارند.
یک صاحب نظر برجسته می گوید:«از هرپنچ نفر ،چهار نفر آن طور که باید شاد نیستند و شاد نبودن شایع ترین حالت ذهنی مردم این زمانه است.»تردید دارم که سطح شادی انسان ها تا این اندازه پایین باشد اما می دانم تعداد افرادی که شاد زندگی نمی کنند به قدری زیاد است که جرأت شمردن آنها را ندارم.از آنجا که شاد بودن آرزوی اساسی تمام انسان هاست باید در این مورد کاری کرد.شادی دست یافتنی است وشیوه ی رسیدن به آن ساده است.هرکس که آرزومند شادی است وآن را می خواهد اگر فرمول صحیح آن را یاد بگیرد و به کار ببرد می تواند شاد باشد.
در رستوران قطار درمقابل زن وشوهری نشسته بودم که هردو با من غریبه بودند.ازپوست خز،الماس ها ولباسی که خانم برتن داشت معلوم بود که پول زیادی خرج سر و وضعش کرده است .اما اصلاًبه اوخوش نمی گذشت .با صدای بلند می گفت که رستوران کثیف و بادگیر است،سرویس قطار افتضاح وغذا بد مزه است.ازهمه چیز شکایت می کرد و غرمی زد.
برخلاف او،شوهرش مردی خوش برخورد و بی تکلف بود وآشکارا می توانست خودش را با شرایط تطبیق دهد وبه نظرم آمد کمی ازرفتار همسرش شرمنده وتا حدی ناامید شده است چون او را به این سفر آورده بود که به اوخوش بگذرد.
برای عوض کردن موضوع صحبت از من پرسید که چه شغلی دارم و بعد گفت که خودش وکیل است.بعد مرتکب اشتباه بزرگی شد،لبخندی زد وگفت:«همسرش درکار تولید است .»
از این حرف خیلی تعجب کردم چون آن خانم به افرادی که در صنعت وتولید کارمی کنند هیچ شباهتی نداشت.بنابراین پرسیدم :«خانم شما چه چیزی تولید می کند؟»
شوهرش جواب داد:ناراحتی.او برای خودش ناراحتی تولید می کند.»صرف نظراز فضای بسیار سردی که پس از آن صحبت نسنجیده برمیزما حاکم شد،ازاظهار نظرآقای وکیل ممنون شدم چون دقیقاً موضوعی را توصیف کرد که بسیاری از افراد گرفتارآن هستند:آنها برای خودشان ناراحتی تولید می کنند.»
واقعاًجای تأسف است،چون زندگی به خودی خود آنقدر برای ما مشکل می سازد و شادی ما را کم رنگ می کند که احمقانه ترین کار این است که ناراحتی بیشتری به درون ذهن خود وارد کنیم.چقدراحمقانه است که ناراحتی خود ساخته را نیزبه تمام مشکلاتی که هیچ کنترلی روی آنها نداریم اضافه کنیم!
اجازه بدهید به جای اینکه به تشریح فرآیندی بپردازیم که طی آن مردم برای خودشان ناراحتی به وجود می آورند،به سراغ فرمولی برویم که این فرآیند تولید ناراحتی را برای همیشه متوقف می کند.همین قدرکافی است که بگویم ما با فکر کردن به مسائل ناراحت کننده ونگرش هایی که از روی عادت پیدا کرده ایم مثل این احساس که همه ی کارها خراب می شوند یا دیگران لیاقت چیزهایی را که به دست می آورند ندارند و ما به چیزی که لیاقتش هستیم نمی رسیم،برای خودمان ناراحتی تولید می کنیم.
ناراحتی ما با پرکردن ضمیرخودآگاه از احساس آزردگی ،،کینه و نفرت غلیظ تر می شود.ترس و نگرانی همیشه مواد اولیه ی فرایند تولید ناراحتی را تشکیل می دهند.دراینجا فقط می خواهم به این نکته اشاره و تأکید کنم که درصد زیادی ازناراحتی افراد معمولی ساخته ی دست خود آنهاست.مسئله این است که چطورمی توانیم خط تولید را معکوس کنیم تا به جای ناراحتی شادی تولید کند؟
ذکر ماجرایی که طی یکی از سفرهایم با قطاراتفاق افتاد این موضوع را روشن می کند یک روزصبح دریک قطارنسبتاً قدیمی پنج شش نفر با هم بودیم طبق معمول درمکان های بسته و شلوغی ازاین قبیل وپس از گذراندن یک شب درقطار از این مسافران انتظارنمی رفت که شاد و سرحال باشند.همین طور هم بود چون خیلی کم با هم حرف می زدند و همان مقدارصحبت کم به شکل زیرلبی انجام می شد.
بعد مردی وارد سالن شد که با تمام صورت لبخند می زد .با لحن شاد به همه ی ما صبح بخیرگفت اما در پاسخ فقط غرغرتحویل گرفت .همین طور به طورناخودگاه زیرلب آواز شاد و کوتاهی را زمزمه می کرد.بعضی از مسافران ازاین کار عصبی شدند .عاقبت یکی از آنها با لحن ریشخندآمیزی گفت:«معلوم است که امروز صبح خیلی خوشحالی!چی شده که کیفت کوک است؟»
آن مرد جواب داد :«آره .واقعاً خوشحالم.احساس خوشحالی می کنم. آخرعادت کرده ام که خوشحال باشم.»
تمام چیزی که گفت همین بود.اما شک ندارم که تمام مردان حاضر در آن سالن در حالی قطار را ترک می کردند که این کلمات در ذهن شان حک شده بود:«عادت کرده ام که شاد باشم.»
این جمله واقعاً عمیق است چون شادی یا ناراحتی ما تا حد زیادی به عادت ذهنی ما بستگی دارد.درکتاب ضرب المثل ها که مجموعه ای از سخنان خردمندانه است می خوانیم :«...آنکه دلش شاد است همیشه درمهمانی است.»به عبارت دیگرسعی کنید دلتان شاد باشد یعنی عادت شاد بودن را درخودتان به وجود بیاورید،دراین صورت زندگی تبدیل به یک مهمانی همیشگی می شود.منظور این است که ازهرروز زندگی لذت خواهید برد.زندگی شاد،نتیجه ی عادت به شادی است و ازآنجا که می توانیم هرعادتی را به وجود بیاوریم بنابراین قدرت داریم تا شادی خود را نیزبه وجود آوریم.
عادت به شاد بودن با فکرکردن به مطالب خوشحال کننده به وجود می آید.فهرستی ازافکار خوشحال کننده تهیه کنید وروزی چندین مرتبه آنها را از ذهن بگذرانید.اگرفکر ناراحت کننده ای به ذهن خود شما خطور کرد بلافاصله دست از کار بکشید،آگاهانه آن را ازذهن خود بیرون کنید و فکرخوشحال کننده ای را جایگزین آن سازید.هرروز صبح قبل از بلند شدن از رختخواب چند دقیقه درازبکشید و افکارخوشحال کننده ای به ضمیرناخودآگاهتان بفرستید.بگذارید مجموعه ای از تصاویرمربوط به اتفاقات خوشحال کننده ای که درانتظاردارید در طی روز برای شما اتفاق بیافتد ازذهنتان بگذرد.از این تصاویرلذت ببرید.این افکار به وقوع اتفاقات خوشحال کننده کمک می کنند.به خودتان تلقین نکنید که کارها خوب پیش نمی رود.چون فقط با گفتن این حرف می توانید در واقع به خراب شدن کارها کمک کنید چون هرعاملی را ،چه بزرگ و چه کوچک که به به وجود آمدن موقعیت های ناراحت کننده کمک می کند به سمت خودتان جذب می کنید.درنتیجه می بینید که دارید ازخودتان می پرسید:«چرا همه ی کارهای من خراب می شود؟عیب کار درکجاست؟»
جواب این سؤال مستقیماً به شیوه ای برمی گردد که با آن،روز را در فکرتان شروع کردید.
فردا از این برنامه استفاده کنید.وقتی از خواب بیدار می شوید سه مرتبه این جمله را با صدای بلند تکرار کنید:«این روزی است که خداوند آفریده؛از آن لذت می بریم و شاد هستیم.»تنها کافی است این جمله را از آن خود کنید و بگویید :«من از آن لذت می برم و شاد هستم.»این جمله راباصدای بلند و رسا و با لحن مثبت و تأکید ادا کنید.این جمله درمان خوبی برای ناراحتی است.اگر این جمله را سه مرتبه قبل از صبحانه تکرار و برمبنای کلمات تعمق کنید مطمئن باشید که کیفیت آن روز را عوض خواهید کرد زیرا روزتان را با طرز فکری شاد آغاز می کنید.
درحالی که لباس می پوشید یا صبحانه می خورید جملاتی از این قبیل را با صدای بلند تکرار کنید:«مطمئن هستم امروز روز خوبی از آب درمی آید.ایمان دارم می توانم تمام مسائلی را که با آنها برخورد می کنم از سر راه بردارم.ازلحاظ جسمی،ذهنی و عاطفی در وضع خوبی هستم.چقدرعالی است که زنده هستم.برای تمام چیزهایی که دارم خدا را شکر می کنم،تمام چیزهایی که حالا دارم و تمام چیزهایی که درآینده خواهم داشت.قرارنیست دنیا ازهم بپاشد.خدا اینجاست و با من است و به من کمک می کند.برای همه ی چیزهای خوب از خدا متشکرم.»
زمانی مرد غمگینی را می شناختم که سر میزصبحانه به همسرش می گفت:«امروز هم یکی دیگر از آن روزهای سخت است.»او واقعاً این طورفکر نمی کرد اما یک عادت عجیب ذهنی داشت که اگر می گفت امروز روز سختی است،ممکن بود کاملاً روزخوبی از آب دربیاید.اما کارهایش خراب از آب درمی آمدند و این موضوع تعجبی نداشت چون اگر شما نتیجه ی ناخوشایندی را تصور کنید و آن را بر زبان بیاورید به احتمال زیاد همان وضعیت را به وجود خواهید آورد.بنابراین درآغاز هرروز به خودتان بگویید که نتایج خوشحال کننده ای درانتظارشماست،با تعجب خواهید دید که نتیجه ی کار همان طورخواهد شد.
اما فقط کافی نیست که باورهای مثبت را به ذهن خود راه دهید بلکه باید در طی روز اعمال و نگرش هایتان را برمبنای اصول اساسی شاد زیستن قرار دهید.
یکی ازساده ترین و اساسی ترین اصول شاد زیستن مربوط به عشق انسانی و نیکخواهی می شود.وقتی می بینیم با یک گفته ی مهربانانه و صمیمانه چقدر می توانیم دیگران را شاد کنیم،شگفت زده می شویم.
دوستم دکترساموئل شومیکرزمانی داستان تکان دهنده ای درباره ی یکی از دوستان مشترکمان نوشت.خیلی هات رُلستون یانگ را به عنوان باربر شماره چهل ودو درایستگاه مرکزی قطار نیویورک می شناسند.او برای امرار معاش چمدان مسافران را جابه جا می کند،اما شغل واقعی او این است که در یکی از بزرگ ترین ایستگاه های قطاردنیا درلباس یک باربر، روح الهی را به مردم نشان دهد.همان طورکه چمدان مسافری را حمل می کند سعی دارد رفتار برادرانه ای با او داشته باشد.او به دقت مشتری اش را زیرنظر می گیرد تا ببیند آیا راهی پیدا می کند که بتواند به او دلگرمی و امید بیشتری بدهد و در این کار مهارت بسیارزیادی هم دارد.
برای مثال یک روز ازاوخواستند که خانم مسن و کوچک اندامی را به کوپه اش ببرد.آن خانم روی صندلی چرخ دارنشسته بود به همین خاطر رُلستون او را با آسانسور پایین برد.همین طورکه صندلی چرخ دار پیرزن را به داخل آسانسور هل می داد متوجه شد که چشمانش پرازاشک است.همین طور که آسانسور پایین می رفت،رُلستون چشمش را بست و از خداوند خواست به او نشان بدهد که چطور می تواند به آن خانم کمک کند و خداوند ایده ای به او داد.درحالی که صندلی چرخ دار را از آسانسور بیرون می برد با لبخند گفت:«سرکارخانم اگر جسارت من را ببخشید باید بگویم که واقعاً کلاه قشنگی دارید.»پیرزن به او نگاه کرد و گفت :«لطف دارید.»
رُلستون گفت:«و باید اضافه کنم که لباستان هم خیلی قشنگ است.آن را خیلی دوست دارم.»
مثل هرزن دیگری این تعریف ها روی او اثر گذاشت و با وجود اینکه حالش خوب نبود چهره اش گشوده شد و پرسید:«چرا این حرف های قشنگ را به من زدی؟این حرف ها نشانه ی مهربانی توست.»
رُلستون گفت:«راستش دیدم شما خیلی غمگین هستید.دیدم که گریه می کردید.از خدا خواستم راهی پیش پایم بگذارد تا بتوانم به شما کمک کنم.خدا گفت:«با او از کلاهش حرف بزن.»او گفت:«صحبت درباره ی لباس فکر خود من بود.»یانگ و خداوند می دانستند که چطور می شود ذهن زنی را از مشکلاتش منحرف کنند.
رُلستون پرسید:«بهتر نشدید؟»
پیرزن جواب داد:«نه،دائماً درد می کشم.این درد هیچ وقت دست از سرم برنمی دارد.گاهی طاقتم تمام می شود.تو می دانی دائماً درد کشیدن یعنی چه؟»
رُلستون برای این سؤال پاسخی داشت.گفت:«بله سرکارخانم،می دانم چون یک چشمم را از دست داده ام و مثل این است که به جای آن چشم آهن داغ در صورتم گذاشته باشند.روز و شب درد می کند.»
پیرزن گفت:«اما به نظر می رسد که حالا خوشحال هستی چطور می توانی خوشحال باشی؟»
حالا دیگر رُلستون او را در صندلی قطارش نشانده بود و گفت:«سرکار خانم فقط با کمک دعا،فقط با کمک دعا.»
پیرزن آهسته پرسید:«آیا دعا درد را از تو دور می کند؟»
رُلستون جواب داد:«شاید همیشه نتواند درد را از من دور کند.نمی توانم بگویم که همیشه این کار را می کند ولی همیشه به من کمک می کند تا به درد غلبه کنم به این ترتیب دیگرزیاد درد نمی کشم.سرکار خانم فقط به دعا کردن ادامه بدهید و من هم برای شما دعا خواهم کرد.»
حالا دیگر اشک های پیرزن خشک شده بود.او با لبخند دلنشینی به رُلستون نگاه کرد، و گفت:«تو خیلی به من کمک کردی.»
یک سال از این ماجرا گذشت.یک شب در ایستگاه مرکزی،رُلستون یانگ را پیج کردند که به باجه ی اطلاعات مراجعه کند.خانم جوانی آنجا ایستاده بود و گفت:«برای شما پیغامی از یک مرده دارم.مادرم قبل از مرگش به من گفت که شما را پیدا کنم و به شما بگویم که چقدر وقتی او را با صندلی چرخ دارش به قطار بردید به او کمک کردید.او همیشه،حتی در جهان دیگر،شما را به یاد خواهد داشت.هرگز شما را فراموش نخواهد کرد چون خیلی مهربان و فهیم هستید.بعد آن خانم جوان به گریه افتاد و از شدت ناراحتی زاری کرد.
رُلستون آرام ایستاده بود و او را نگاه می کرد.بعد گفت:«گریه نکنید خانم،گریه نکنید.شما نباید گریه کنید باید خدا را شکر کنید.»
آن دختر با تعجب گفت:«چرا باید خدا را شکر کنم؟»
رُلستون گفت:«چون خیلی ها وقتی که خیلی جوان تراز شما هستند یتیم می شوند.شما مدت طولانی مادرتان را درکنار خود داشتید،و به علاوه هنوز هم او را در کنار خود دارید.او را دوباره خواهید دید.همین حالا نزدیک شماست و همیشه هم نزدیک شما خواهد بود.شاید همین حالا که داریم از او صحبت می کنیم پیش ما باشد.»
هق هق دخترتمام شد و اشک هایش را خشک کرد.مهربانی رُلستون بر روی دختر همان تأثیری را گذاشت که سال قبل برروی مادرش گذاشته بود.در آن ایستگاه بزرگ و درمیان هزاران مسافری که از کنارشان می گذشتند،آن دو نفر حضور کسی را احساس کردند که به این باربر خارق العاده الهام کرده بود که به این ترتیب این طرف و آن طرف برود و به مردم محبت کند.
تولستوی گفته است:«هرجا عشق هست خدا هم آنجا حضور دارد.»می توانیم به گفته ی او این را هم اضافه کنیم که جایی که خدا و عشق هستند،شادی هم هست.بنابراین یک اصل عملی در به وجود آوردن شادی این است که به دیگران محبت کنیم.»
یکی از دوستانم به نام اچ سی ماترن با همسرش،مری،که مثل خودش انسان شادی است برای کارش به سراسر کشورسفر می کند.آقای ماترن کارت ویزیت منحصر به فردی دارد که درپشت آن فلسفه ای نوشته شده که برای او،همسرش و هزاران نفردیگرکه آنقدرخوش شانس بوده اند که تحت تأثیر شخصیت این دو نفر قراربگیرند،شادی به ارمغان آورده است.
پشت کارت ویزیت او این جملات نوشته شده است:«راه رسیدن به شادی:دل خود را از نفرت پاک نگه دارید،نگرانی به ذهن خود راه ندهید.ساده زندگی کنید،کم توقع باشید و زیاد ببخشید.زندگی خود را از عشق پر کنید.آفتاب عشق را در همه جا بپراکنید.خود را فراموش کنید،به فکر دیگران باشید.با دیگران همان طوررفتارکنید که دوست دارید با شما رفتار کنند.یک هفته به این شکل زندگی کنید،از نتایجی که به دست می آورید شگفت زده خواهید شد.»
همین طور که این کلمات را می خوانید ممکن است بگویید:«چیز تازه ای در این حرف ها وجود ندارد.»اما وقتی این روش را به کار بگیرید متوجه می شوید که این جدیدترین و شگفت انگیزترین روش رسیدن به شادی و زندگی موفق است.اما اگر از این اصول هرگز استفاده نکنید دانستن آن چه ارزشی دارد؟استفاده نکردن از این اصول مصیبت بار است.مثل این است که کسی روی معدن طلا زندگی کند و فقیرباشد.این فلسفه ی ساده،راه رسیدن به شادی است.همان طور که آقای ماترن توصیه می کند،فقط یک هفته این اصول را به کار ببرید و اگر برای شما شادی واقعی را به ارمغان نیاورد باید بدانید که ناراحتی شما بسیارریشه دار است.
البته برای اینکه به این اصول شادی نیرو بدهید و آنها را به کار بیندازید لازم است که شرایط ذهنی مناسبی داشته باشید.البته اگر ازاصول معنوی پیروی کنید اما قدرت معنوی نداشته باشید،به نتایج مؤثری دست پیدا نمی کنید.هنگامی که فرد در درون خود تغییرمعنوی قابل ملاحظه ای را تجربه می کند،رسیدن به نتایج موفقیت آمیزبا استفاده از ایده های مولد شادی فوق العاده آسان می شود.اگرشما ازاصول معنوی استفاده کنید هرچند این کار را به طور ناشیانه ای انجام بدهید به تدریج در درون خود احساس قدرت معنوی می کنید.اطمینان می دهم که این احساس بزرگ ترین شادیی را که تاکنون شناخته اید به شما خواهد داد و تا وقتی که خداوند را در مرکز زندگی خود قراردهید این شادی با شما خواهد ماند.
درجریان مسافرت هایم دراطراف کشور،با افرادی که ذاتاً شاد هستند و تعدادشان رو به افزایش است برخورد می کنم.این افراد کسانی هستند که شیوه هایی را که دراین و درسایر نوشته ها و سخنرانی هایم توضیح داده ام به کار بسته اند.نویسندگان و سخنرانان دیگر هم مانند من این شیوه ها را در اختیار افراد علاقمند گذاشته اند.دانستن این نکته شگفت انگیزاست که چگونه افراد می توانند از طریق رسیدن به تغییرمعنوی از شادی انباشته شوند.درهمه جا افرادی که به هرسنخ و گروهی تعلق دارند دراین تجربه سهیم شده اند.در واقع این تجربه به یکی از پرطرفدارترین پدیده های زمان ما تبدیل شده است و اگرهمچنان به توسعه و پیشرفت خود ادامه دهد به زودی کسی که هنوز تجربه ی معنوی ندارد،امل و عقب مانده محسوب می شود.این روزها مد شده است که مردم به مسائل معنوی حساس باشند.بی خبری ازاین تغییرمعنوی که تولید کننده ی شادی است و در این زمان مردم درهمه جا از آن برخوردار شده اند،نشانه ی کهنه پرستی است.
چندی پیش،در یکی از شهرها سخنرانی داشتم.بعد از سخنرانی،مردی درشت هیکل و جذاب به طرفم آمد.چنان محکم به پشتم زد که از شدت آن نزدیک بود به زمین بخورم.
با صدای بلندی گفت:«دکتر چرا به ما ملحق نمی شوی؟در خانه ی اسمیت ها مهمانی بزرگی ترتیب داده ایم و دوست داریم که تو هم با ما باشی.به این ترتیب،بی پرده از من دعوت کرد.
خوب مسلماً این مهمانی مناسب من نبود.می ترسیدم که مانع کار آنها بشوم به همین خاطر عذر و بهانه آوردم.
دوستم گفت:«بی خیال.نگران نباش.مهمانی خودت است.برایت جالب خواهد بود.حتماً بیا...»
به ناچار تسلیم شدم و با این دوست سرخوش و پرشورم به راه افتادم.
مسلماً او یکی ازتأثیرگذارترین افرادی بود که پس از مدت ها می دیدم.به زودی به خانه ی بزرگی رسیدیم که در میان درختان قرار داشت و راه ماشین روی پهنی تا جلوی آن امتداد می یافت.از پنجره هایی که بازمانده بودند صداهایی بیرون می آمد دیگربرایم شکی باقی نماند که مهمانی شلوغی درجریان است.از خودم پرسیدم که دارم گرفتار چه معرکه ای می شوم.میزبان با فریاد بلندی مرا به درون اتاق کشید.مدتی به دست دادن با مهمانان گذشت.او مرا به گروه بزرگی از افراد پرنشاط و شاد معرفی کرد.آنها واقعاً شاد بودند.
در اطراف سالن به دنبال میز مشروب گشتم ولی چنین چیزی آنجا نبود.تمام چیزی که به مهمانان تعارف می کردند قهوه،آب میوه،نوشابه گازدار غیر الکلی،ساندویچ و بستنی بود.
به دوستم گفتم:«این افراد حتماً باید قبل ازرسیدن به اینجا جایی توقف کرده و گلویی تازه کرده باشند.»
از این حرف من یکه خورد و گفت:«جایی توقف کرده باشند؟خُب،تو متوجه نیستی.این افراد کاملاً سرمست هستند اما مستیشان از آن چیزی نیست که تو فکر می کنی.ازتو تعجب می کنم.متوجه نیستی چه چیزی این جماعت را اینقدرخوشحال کرده است؟آنها از لحاظ روحی زندگی دوباره پیدا کردند.آنها به چیزی رسیده اند.ازخودشان رها شده اند.آنها خدا را همچون واقعیتی زنده و ضروری شناخته اند.بله آنها حسابی سرمست هستند اما مستی آنها ربطی به بطری و جام ندارد.مستی آنها کاردل است.»
بعد متوجه منظوراو شدم.کسانی که دراین مجلس می دیدم خسته و غمگین نبودند بیشتر آنها ازرهبران آن شهربودند و درمیان آنها تاجر،وکیل،پزشک و معلم دیده می شد.علاوه برآنها تعداد زیادی افراد عادی هم درآن سالن دیده می شدند و به همه ی آنها خیلی خوش می گذشت .آنها داشتند درباره ی خداوند حرف می زدند و این کار را به طبیعی ترین شکل ممکن انجام می دادند .با یکدیگر درباره ی تغییراتی که با دوباره جان گرفتن قدرت روحی درزندگی شان اتفاق افتاده بود صحبت می کردند.
کسانی که از روی سادگی فکرمی کنند وقتی کسی مذهبی شد،دیگرنمی تواند بخندد و خوشحال باشد باید در آن مهمانی شرکت می کردند.
این اتفاق منحصربه فرد نیست.به جرأت می توانم ادعا کنم که اگربگردید ،در جامعه ی اطراف خودتان افراد بسیاری را مانند کسانی که درآن مهمانی شرکت کرده بودند پیدا خواهید کرد.
همین طورکه این مطالب را می خوانید آن را باور کنید زیرا حقیقت دارد.بعد از آن توصیه های عملی این مقاله را به کار ببندید تا شما هم همان تجربه ی معنوی را پشت سربگذارید که این نوع از شادی را به وجود می آورد .از این موضوع اطمینان دارم زیرا بسیاری از کسانی که از آنها نام بردم نام خواهم برد زندگی پرنشاط جدیدشان را ازهمین طریق به دست آورده اند.پس ازآن وقتی از درون عوض شدید دراطرافتان شادی به وجود می آورید.در واقع دنیای شما دنیای جدیدی خواهد بود زیرا شما دیگرآن آدم قدیم نیستید .آنچه شما هستید دنیایی را که درآن زندگی می کنید تعیین می کند پس همین طورکه شما عوض می شوید دنیای شما هم عوض می شود.
پس اگرافکارما تعیین کننده ی شادی هستند،ضرورت دارد افکاری را که موجب افسردگی و ناامیدی می شوند از خودتان دورکنید .این کار را در وهله ی اول با تصمیم برانجام آن می توان انجام داد و در وهله ی دوم با به کار بردن روش ساده ای که به یک تاجرتوصیه کردم.او را در یک ضیافت نهاردیدم.تا قبل از صحبت کردن با او هرگز جملاتی چنان ناامید کننده و سیاه اززبان کسی نشنیده بودم.صحبت او ،اگراجازه داده بودم بر روی من اثربگذارد ،بسیارافسرده کننده بود.بدبینی درحرف هایش موج می زد شنیدن حرف های او باعث می شد که شما فکرکنید همه چیز دارد به سوی ویرانی می رود.البته او بسیار خسته بود.مشکلات انباشته شده برروی هم چنان ذهنش را پرکرده بودند که او به دنبال رها شدن از آنها به وسیله ی کنارکشیدن از دنیایی شده بود که انرژی رو به زوال او نمی توانست درآن کاری از پیش ببرد.مشکل اصلی او به نحوه ی تصورناامید کننده اش مربوط می شد.او نیازمند ترکیبی از نور و ایمان بود.
بنابراین با لحن تقریباًجسارت آمیزی به او گفتم:«اگر می خواهی حالت بهتر شود ودیگر فلاکت زده نباشی می توانم به تو چیزی بدهم که مشکلت را حل کند.»
غرید و گفت:«تو چه کار می توانی بکنی ؟معجزه می کنی؟»
جواب دادم:«نه ،ولی می توانم تو را با کسی آشنا کنم که معجزه می کند وناراحتی را از وجودت بیرون می کشد ونگرش تازه ای اززندگی به تو می دهد.»وقتی از او جدا می شدم گفتم :«جدی می گویم.»
ظاهراًبه این موضوع کنجکاو شده بود چون بعداً با من تماس گرفت ومن کتاب کوچکی را که خودم نوشته بودم به او دادم .عنوان کتاب "نرم کننده های فکر"بود.چهل ایده ی مولد تندرستی وشادی در این کتاب گنجانده است.ازآنجا که این کتابچه در قطع جیبی چاپ شده به او پیشنهاد کردم تا مدتی آن را همراه خودش داشته باشد و به مدت چهل روز هرروز یکی از ایده ها را چند مرتبه بخواند.علاوه برآن پیشنهاد کردم تمام آن ایده ها را حفظ کند و به این ترتیب بگذارد درضمیرخودآگاه حل شوند و همچنین مجسم کند که آن ایده ی سالم اثرآرامش بخش وشفادهنده ای برذهنش می گذارد.به او اطمینان دادم که اگر این برنامه را دنبال کند این ایده های ناسالم که شادی،انرژی و خلاقیتش را تحلیل می برند ازذهنش بیرون خواهند راند.
پیشنهاد من در اول به نظرش کمی عجیب آمد ونسبت به آن شک داشت اما راهنمایی های مرا دنبال کرد.پس از تقریباً سه هفته به من تلفن زد و فریاد زنان گفت:«پسر این برنامه واقعاً کارمی کند!باورنکردنی است !از شر ناراحتی هایم رها شدم !هیچ وقت فکر نمی کردم چنین چیزی ممکن باشد.»
او حالا واقعاً خوشحال است و کاملاً از ناراحتی هایش رها شده است .او ازآنجا به این حالت خوشایند دست پیدا کرد که درآفرینش شادی مهارت پیداکرده بود.او بعداً برایم توضیح داد که اولین مانع ذهنی که با آن مواجه شد این بود که بتواند صادقانه با این واقعیت روبرو شود که اگرچه دراثر آن ناراحتی ها احساس بیچارگی می کرد اما راحت بود.اومی دانست که این افکار ناسالم علت مشکلش بودند اما ازتلاش لازم برای
اینکه بخواهد عوض شود شانه خالی می کرد واین تلاش عوض شدن واقعی او رابه دنبال داشت.اما وقتی به شکل نظام مند افکارمعنوی سالم را به درون ذهنش وارد کرد همان طورکه به او آموزش داده بودند ،درابتدا خواست که زندگی جدیدی را شروع کند بعد این واقعیت هیجان انگیز را تشخیص داد که می تواند این زندگی جدید را داشته باشد و بعد به واقعیت بسیارهیجان انگیزتری پی برد وآن این بود که دارد این زندگی جدید را به دست می آورد.نتیجه این شد که پس از تقریباً سه هفته که فرآیند خودشکوفایی را طی کرد شادی جدیدی در او به وجود آمد.تقریباً امروزه درهمه جای دنیا گروههایی هستند که راه شاد بودن را پیدا کرده اند اگرحتی درهرشهر،شهرستان،و روستا یکی از این گروها را داشته باشیم می توانیم زندگی مردم این کشور را درطی مدت بسیار کوتاهی کاملاًعوض کنیم.می دانید منظورچه جورگروه هایی هستند؟اجازه بدهید توضیح بدهم.
تقریباً دیروقت بود که پس ازسخنرانی در یکی ازشهرهای غرب کشور به هتلم برگشته بودم.می خواستم کمی بخوابم چون باید صبح روز بعد ساعت پنج ونیم بیدارمی شدم تا به فرودگاه بروم.همین طورکه داشتم آماده می شدم که به رختخواب بروم تلفن زنگ زد.کسی درآن طرف خط گفت:«حدود پنجاه نفر از ما درخانه ی من جمع شده ایم و منتظر شما هستیم.»
برایش توضیح دادم که به خاطر پروازی که صبح زود دارم نمی توانم به خانه ی اوبروم.
او گفت :«وای،دو نفر راه افتاده اند که دنبال شما بیایند.ما برای شما دعا می کردیم ومی خواهیم قبل ازاینکه شهر ما را ترک کنید بیایید و با ما دعا کنید.»
اگرچه آن شب خیلی کم خوابیدم اما خوشحالم که به جمع آنها رفتم.مردانی که دنبال من آمدند کسانی بودند که قبلاًبه الکل اعتیاد داشتند و با قدرت ایمان اعتیاد خود را ترک کرده بودند.آن دو نفر از شاد ترین و دوست داشتنی ترین کسانی بودند که ممکن است تصور کنید.
مرا به خانه ای بردند که پرازجمعیت بود.مردم بر روی پله ها ،میزها،و روی زمین نشسته بودند.می دانید آنها چه کار می کردند؟آنها مجلس دعا داشتند.به من گفتند که درشهر آنها شصت گروه دعا درتمام ساعات شبانه روز فعال هستند و مجلس دعا برگزار می کنند.
قبلاًهرگز درچنین مجلسی شرکت نکرده بودم.حاضران در مجلس به هیچ عنوان خشک وبی روح نبودند.آنها جماعتی از انسان های شاد و رها شده ی واقعی بودند به نحو عجیبی تحت تأثیر آنها قرار گرفتم فضای آن اتاق قدرت تعالی بخش عظیمی داشت.آن گروه شروع به دعا خواندن کردند .
بعد شخصی برپا ایستاد.معلوم بود در پاهایش میله کارگذاشته بودند.او گفت :نآنها به من گفتند که هرگز دوباره نمی توانم راه بروم.می خواهید ببینید چطور راه می روم ؟بعد از آن دربالا و پایین اتاق شروع به قدم زدن کرد.
پرسیدم:«چه چیزی باعث این شد؟»
او به سادگی جواب داد:دعا
بعد جوانی«آیا قبلاً قربانی مواد مخدر را دیده بودید؟خوب من یکی از آنها بودم وحالاخوب شده ام.»بعد سرجایش نشست.آن جوان درجواب سؤال من که قبلاً دلیل شفایش را پرسیده بودم گفت:«خدا مرا شفا داد.»
بعد زن وشوهری که از هم جدا شده بودند به من گفتند که دوباره به هم نزدیک شده اند وزندگی شان شادتر از قبل است.
پرسیدم :«چه کسی شما را دوباره به هم رسانید.پاسخ آنها این بود که خدا این کار را کرد.»
مردی گفت که قبلاًبه الکل معتاد بوده وخانواده اش را چنان ویران کرده که تا مدت ها درفقرنفرت انگیزی زندگی می کرده اند.خود او هم کاملاًعاجز و درمانده بوده است .اما حالا که درجلو من ایستاده بود مردی قوی وسالم رادر مقابلم می دیدم.خواستم از او بپرسم که چگونه این اتفاق افتاده است اما او سرش را تکان داد و گفت :«خدا این کار را کرد.»
راز شادی همین است هرچیزدیگری درمقایسه با آن در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد.این تجربه را به دست آورید تا به شادی واقعی و خالص،بهترین چیزی که این دنیا می تواند به شما عرضه کند برسید.هرطور که زندگی می کنید این شادی را ازدست ندهید چون این همه چیز است.
منبع:کتاب مثبت اندیشی


چه کسی تصمیم می گیرد که شما شاد باشید یا نباشید؟پاسخ این سؤال روشن است:خود شما!
مجری معروف یک برنامه ی تلویزیونی پیرمردی را به برنامه اش دعوت کرده بود.او واقعاً پیرمرد عجیبی بود.حرف هایی که می زد به هیج عنوان از پیش آماده شده و تمرین شده نبودند.آن پاسخ ها به راحتی از شخصیت شاد و سرزنده ی آن پیرمرد می جوشیدند .هروقت چیزی می گفت به قدری آن را با ساده دلی و به جا ادا می کرد که حاضران در برنامه بی اختیار قهقهه می زدند.

آنها او را دوست داشتند.آن مجری معروف به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود و مثل شرکت کنندگان در آن برنامه از حضور پیرمرد لذت می برد.
عاقبت ازاو پرسید چرا آنقدر خوشحال است و خودش جواب داد:«تو باید راز شادی را پیدا کرده باشی.»
پیرمرد جواب داد:«نه،من هیچ رازی ندارم .موضوع کاملاًصاف و ساده است.وقتی صبح از خواب بیدار می شوم دو انتخاب دارم اینکه خوشحال باشم یا نباشم .فکرمی کنید چه کار می کنم ؟فقط تصمیم می گیرم که خوشحال باشم همه اش همین است.»
این جمله شاید بیش از حد ساده به نظربرسد و شاید فکرکنید آن پیرمرد آدم عمیقی نبود ولی به یاد می آورم که بزرگی که هیچ کس نمی تواند او را به سطحی بودن متهم کند گفته است که مردم درست به همان اندازه که تصمیم می گیرند شاد باشند،شاد هستند.اگر بخواهید می توانید شاد نباشید .دردنیا کاری راحت تر از این پیدا نمی شود.همین طور که این طرف و آن طرف می روید به خودتان بگویید که کارها خوب پیش نمی رود و از اوضاع راضی نیستید؛دراین صورت می توانید صد درصد مطمئن باشید که هرگز شاد نخواهید بود.اما به خودتان بگویید:«کارها خیلی خوب پیش می روند .زندگی خیلی خوب است.من می خواهم شاد باشم.»دراین صورت حتماًبه چیزی که می خواهید می رسید.
بچه ها نسبت به افراد بزرگسال مهارت بیشتری در شاد بودن دارند.آدم بزرگسالی که می تواند روحیه ی دوران بچگی اش را تا میان سالی و دوران کهولت حفظ کند نابغه است زیرا او روح شادی را که خداوند به جوانان عطا کرده است همچنان دروجود خودش زنده نگه می دارد.نکته ی ظریفی که بیان کرده اند قابل توجه است.آنها به ما می گویند که روش زندگی در دنیا این است که ذهن و قلبی کودکانه داشته باشیم.به عبارت دیگر هرگز از لحاظ روحی پیرو کسل نشویم.بیش ازحد فرهیخته نباشید.
دختر کوچولویم الیزابت که نه سال دارد راز شادی را دریافته است.یک روز از او پرسیدم :«عزیزم ،خوشحال هستی؟»
جواب داد:«معلوم است که خوشحالم.»
پرسیدم:«همیشه خوشحالی؟»
گفت:«آره ،همیشه خوشحالم.»
پرسیدم :«چه چیزی تو را خوشحال می کند؟»
جواب داد:«راستش نمی دانم.فقط خوشحالم.»
دوباره پرسیدم:«باید چیزی باشد که تو را خوشحال کند.»
کمی فکر کرد وگفت:«خوب ،حالا می گویم چه چیزی مرا خوشحال می کند.هم بازی هایم مرا خوشحال می کنند.چون آنها را دوست دارم.مدرسه مرا خوشحال می کند .دوست دارم به مدرسه بروم.معلم هایم را دوست دارم .کلاس تعلیمات دینی و معلمش را دوست دارم.عاشق خواهرم مارگارت و برادرم جان هستم.عاشق پدر ومادرم هستم چون وقتی مریض هستم از من پرستاری می کنند.آنها عاشق من هستند و با من خوب رفتار می کنند.»
این فرمول الیزابت برای خوشبختی است و به نظر من همه چیز در این فرمول هست:هم بازی هایش (کسانی که با آنها مأنوس است)،مدرسه اش(محلی که کار می کند)، کلاس تعلیمات دینی (جایی که خدا را عبادت می کند)،خواهر،برادر،مادرو پدرش (که حلقه ی خانواده ای را تشکیل می دهند که عشق در آن است).به این ترتیب شما شادی را در یک کلمه دارید و شادترین زمان شما زندگی شما است که با این عوامل ارتباط دارید.
از گروهی از پسران و دختران خواسته شد که فهرستی ازچیزهایی که آنها را خوشحال می کند تهیه کنند.مواردی که درفهرستشان آوردند بسیارتأثیرگذار است.فهرست پسرها از این قراراست:«پرواز یک گنجشگ ؛نگاه کردن به آب عمیق و شفاف؛ قایقی که آب را می شکافد و جلو می رود؛قطاری که با سرعت می گذرد؛جرثقیل ساختمان سازی که چیزسنگینی را بلند کرده است و چشمان یک اسب.»
این هم فهرست چیزهایی است که دخترها را خوشحال می کند:«نورچراغ های خیابان که روی رودخانه افتاده است؛سقف های قرمزی که از میان درختان دیده می شوند؛دودی که از دودکش به هوا می رود؛مخمل قرمز و منظره ی ماه درمیان ابرها.»چیزی در ماهیت زیبای جهان وجود دارد که اگر چه به طورکامل بیان نشده اما درچیزهایی که این بچه ها گفته اند به چشم می خورد.برای اینکه انسان شادی باشیم باید روحی پاک داشته باشیم،بتوانیم در چیزهای عادی جاذبه و زیبایی ببینیم ،دلی کودکانه و خلوص معنوی داشته باشیم.
بسیاری ازما ناراحتی مان را خودمان به وجود می آوریم.البته این طورنیست که تمام ناراحتی ها ساخته ی خود ما باشند چون شرایط اجتماعی دربسیاری از ناراحتی های ما نقش دارند.بااین وجود واقعیت این است که افکار و نگرش های ماتا حد زیادی در شادی یا ناراحتی ما نقش دارند.
یک صاحب نظر برجسته می گوید:«از هرپنچ نفر ،چهار نفر آن طور که باید شاد نیستند و شاد نبودن شایع ترین حالت ذهنی مردم این زمانه است.»تردید دارم که سطح شادی انسان ها تا این اندازه پایین باشد اما می دانم تعداد افرادی که شاد زندگی نمی کنند به قدری زیاد است که جرأت شمردن آنها را ندارم.از آنجا که شاد بودن آرزوی اساسی تمام انسان هاست باید در این مورد کاری کرد.شادی دست یافتنی است وشیوه ی رسیدن به آن ساده است.هرکس که آرزومند شادی است وآن را می خواهد اگر فرمول صحیح آن را یاد بگیرد و به کار ببرد می تواند شاد باشد.
در رستوران قطار درمقابل زن وشوهری نشسته بودم که هردو با من غریبه بودند.ازپوست خز،الماس ها ولباسی که خانم برتن داشت معلوم بود که پول زیادی خرج سر و وضعش کرده است .اما اصلاًبه اوخوش نمی گذشت .با صدای بلند می گفت که رستوران کثیف و بادگیر است،سرویس قطار افتضاح وغذا بد مزه است.ازهمه چیز شکایت می کرد و غرمی زد.
برخلاف او،شوهرش مردی خوش برخورد و بی تکلف بود وآشکارا می توانست خودش را با شرایط تطبیق دهد وبه نظرم آمد کمی ازرفتار همسرش شرمنده وتا حدی ناامید شده است چون او را به این سفر آورده بود که به اوخوش بگذرد.
برای عوض کردن موضوع صحبت از من پرسید که چه شغلی دارم و بعد گفت که خودش وکیل است.بعد مرتکب اشتباه بزرگی شد،لبخندی زد وگفت:«همسرش درکار تولید است .»
از این حرف خیلی تعجب کردم چون آن خانم به افرادی که در صنعت وتولید کارمی کنند هیچ شباهتی نداشت.بنابراین پرسیدم :«خانم شما چه چیزی تولید می کند؟»
شوهرش جواب داد:ناراحتی.او برای خودش ناراحتی تولید می کند.»صرف نظراز فضای بسیار سردی که پس از آن صحبت نسنجیده برمیزما حاکم شد،ازاظهار نظرآقای وکیل ممنون شدم چون دقیقاً موضوعی را توصیف کرد که بسیاری از افراد گرفتارآن هستند:آنها برای خودشان ناراحتی تولید می کنند.»
واقعاًجای تأسف است،چون زندگی به خودی خود آنقدر برای ما مشکل می سازد و شادی ما را کم رنگ می کند که احمقانه ترین کار این است که ناراحتی بیشتری به درون ذهن خود وارد کنیم.چقدراحمقانه است که ناراحتی خود ساخته را نیزبه تمام مشکلاتی که هیچ کنترلی روی آنها نداریم اضافه کنیم!
اجازه بدهید به جای اینکه به تشریح فرآیندی بپردازیم که طی آن مردم برای خودشان ناراحتی به وجود می آورند،به سراغ فرمولی برویم که این فرآیند تولید ناراحتی را برای همیشه متوقف می کند.همین قدرکافی است که بگویم ما با فکر کردن به مسائل ناراحت کننده ونگرش هایی که از روی عادت پیدا کرده ایم مثل این احساس که همه ی کارها خراب می شوند یا دیگران لیاقت چیزهایی را که به دست می آورند ندارند و ما به چیزی که لیاقتش هستیم نمی رسیم،برای خودمان ناراحتی تولید می کنیم.
ناراحتی ما با پرکردن ضمیرخودآگاه از احساس آزردگی ،،کینه و نفرت غلیظ تر می شود.ترس و نگرانی همیشه مواد اولیه ی فرایند تولید ناراحتی را تشکیل می دهند.دراینجا فقط می خواهم به این نکته اشاره و تأکید کنم که درصد زیادی ازناراحتی افراد معمولی ساخته ی دست خود آنهاست.مسئله این است که چطورمی توانیم خط تولید را معکوس کنیم تا به جای ناراحتی شادی تولید کند؟
ذکر ماجرایی که طی یکی از سفرهایم با قطاراتفاق افتاد این موضوع را روشن می کند یک روزصبح دریک قطارنسبتاً قدیمی پنج شش نفر با هم بودیم طبق معمول درمکان های بسته و شلوغی ازاین قبیل وپس از گذراندن یک شب درقطار از این مسافران انتظارنمی رفت که شاد و سرحال باشند.همین طور هم بود چون خیلی کم با هم حرف می زدند و همان مقدارصحبت کم به شکل زیرلبی انجام می شد.
بعد مردی وارد سالن شد که با تمام صورت لبخند می زد .با لحن شاد به همه ی ما صبح بخیرگفت اما در پاسخ فقط غرغرتحویل گرفت .همین طور به طورناخودگاه زیرلب آواز شاد و کوتاهی را زمزمه می کرد.بعضی از مسافران ازاین کار عصبی شدند .عاقبت یکی از آنها با لحن ریشخندآمیزی گفت:«معلوم است که امروز صبح خیلی خوشحالی!چی شده که کیفت کوک است؟»
آن مرد جواب داد :«آره .واقعاً خوشحالم.احساس خوشحالی می کنم. آخرعادت کرده ام که خوشحال باشم.»
تمام چیزی که گفت همین بود.اما شک ندارم که تمام مردان حاضر در آن سالن در حالی قطار را ترک می کردند که این کلمات در ذهن شان حک شده بود:«عادت کرده ام که شاد باشم.»
این جمله واقعاً عمیق است چون شادی یا ناراحتی ما تا حد زیادی به عادت ذهنی ما بستگی دارد.درکتاب ضرب المثل ها که مجموعه ای از سخنان خردمندانه است می خوانیم :«...آنکه دلش شاد است همیشه درمهمانی است.»به عبارت دیگرسعی کنید دلتان شاد باشد یعنی عادت شاد بودن را درخودتان به وجود بیاورید،دراین صورت زندگی تبدیل به یک مهمانی همیشگی می شود.منظور این است که ازهرروز زندگی لذت خواهید برد.زندگی شاد،نتیجه ی عادت به شادی است و ازآنجا که می توانیم هرعادتی را به وجود بیاوریم بنابراین قدرت داریم تا شادی خود را نیزبه وجود آوریم.
عادت به شاد بودن با فکرکردن به مطالب خوشحال کننده به وجود می آید.فهرستی ازافکار خوشحال کننده تهیه کنید وروزی چندین مرتبه آنها را از ذهن بگذرانید.اگرفکر ناراحت کننده ای به ذهن خود شما خطور کرد بلافاصله دست از کار بکشید،آگاهانه آن را ازذهن خود بیرون کنید و فکرخوشحال کننده ای را جایگزین آن سازید.هرروز صبح قبل از بلند شدن از رختخواب چند دقیقه درازبکشید و افکارخوشحال کننده ای به ضمیرناخودآگاهتان بفرستید.بگذارید مجموعه ای از تصاویرمربوط به اتفاقات خوشحال کننده ای که درانتظاردارید در طی روز برای شما اتفاق بیافتد ازذهنتان بگذرد.از این تصاویرلذت ببرید.این افکار به وقوع اتفاقات خوشحال کننده کمک می کنند.به خودتان تلقین نکنید که کارها خوب پیش نمی رود.چون فقط با گفتن این حرف می توانید در واقع به خراب شدن کارها کمک کنید چون هرعاملی را ،چه بزرگ و چه کوچک که به به وجود آمدن موقعیت های ناراحت کننده کمک می کند به سمت خودتان جذب می کنید.درنتیجه می بینید که دارید ازخودتان می پرسید:«چرا همه ی کارهای من خراب می شود؟عیب کار درکجاست؟»
جواب این سؤال مستقیماً به شیوه ای برمی گردد که با آن،روز را در فکرتان شروع کردید.
فردا از این برنامه استفاده کنید.وقتی از خواب بیدار می شوید سه مرتبه این جمله را با صدای بلند تکرار کنید:«این روزی است که خداوند آفریده؛از آن لذت می بریم و شاد هستیم.»تنها کافی است این جمله را از آن خود کنید و بگویید :«من از آن لذت می برم و شاد هستم.»این جمله راباصدای بلند و رسا و با لحن مثبت و تأکید ادا کنید.این جمله درمان خوبی برای ناراحتی است.اگر این جمله را سه مرتبه قبل از صبحانه تکرار و برمبنای کلمات تعمق کنید مطمئن باشید که کیفیت آن روز را عوض خواهید کرد زیرا روزتان را با طرز فکری شاد آغاز می کنید.
درحالی که لباس می پوشید یا صبحانه می خورید جملاتی از این قبیل را با صدای بلند تکرار کنید:«مطمئن هستم امروز روز خوبی از آب درمی آید.ایمان دارم می توانم تمام مسائلی را که با آنها برخورد می کنم از سر راه بردارم.ازلحاظ جسمی،ذهنی و عاطفی در وضع خوبی هستم.چقدرعالی است که زنده هستم.برای تمام چیزهایی که دارم خدا را شکر می کنم،تمام چیزهایی که حالا دارم و تمام چیزهایی که درآینده خواهم داشت.قرارنیست دنیا ازهم بپاشد.خدا اینجاست و با من است و به من کمک می کند.برای همه ی چیزهای خوب از خدا متشکرم.»
زمانی مرد غمگینی را می شناختم که سر میزصبحانه به همسرش می گفت:«امروز هم یکی دیگر از آن روزهای سخت است.»او واقعاً این طورفکر نمی کرد اما یک عادت عجیب ذهنی داشت که اگر می گفت امروز روز سختی است،ممکن بود کاملاً روزخوبی از آب دربیاید.اما کارهایش خراب از آب درمی آمدند و این موضوع تعجبی نداشت چون اگر شما نتیجه ی ناخوشایندی را تصور کنید و آن را بر زبان بیاورید به احتمال زیاد همان وضعیت را به وجود خواهید آورد.بنابراین درآغاز هرروز به خودتان بگویید که نتایج خوشحال کننده ای درانتظارشماست،با تعجب خواهید دید که نتیجه ی کار همان طورخواهد شد.
اما فقط کافی نیست که باورهای مثبت را به ذهن خود راه دهید بلکه باید در طی روز اعمال و نگرش هایتان را برمبنای اصول اساسی شاد زیستن قرار دهید.
یکی ازساده ترین و اساسی ترین اصول شاد زیستن مربوط به عشق انسانی و نیکخواهی می شود.وقتی می بینیم با یک گفته ی مهربانانه و صمیمانه چقدر می توانیم دیگران را شاد کنیم،شگفت زده می شویم.
دوستم دکترساموئل شومیکرزمانی داستان تکان دهنده ای درباره ی یکی از دوستان مشترکمان نوشت.خیلی هات رُلستون یانگ را به عنوان باربر شماره چهل ودو درایستگاه مرکزی قطار نیویورک می شناسند.او برای امرار معاش چمدان مسافران را جابه جا می کند،اما شغل واقعی او این است که در یکی از بزرگ ترین ایستگاه های قطاردنیا درلباس یک باربر، روح الهی را به مردم نشان دهد.همان طورکه چمدان مسافری را حمل می کند سعی دارد رفتار برادرانه ای با او داشته باشد.او به دقت مشتری اش را زیرنظر می گیرد تا ببیند آیا راهی پیدا می کند که بتواند به او دلگرمی و امید بیشتری بدهد و در این کار مهارت بسیارزیادی هم دارد.
برای مثال یک روز ازاوخواستند که خانم مسن و کوچک اندامی را به کوپه اش ببرد.آن خانم روی صندلی چرخ دارنشسته بود به همین خاطر رُلستون او را با آسانسور پایین برد.همین طورکه صندلی چرخ دار پیرزن را به داخل آسانسور هل می داد متوجه شد که چشمانش پرازاشک است.همین طور که آسانسور پایین می رفت،رُلستون چشمش را بست و از خداوند خواست به او نشان بدهد که چطور می تواند به آن خانم کمک کند و خداوند ایده ای به او داد.درحالی که صندلی چرخ دار را از آسانسور بیرون می برد با لبخند گفت:«سرکارخانم اگر جسارت من را ببخشید باید بگویم که واقعاً کلاه قشنگی دارید.»پیرزن به او نگاه کرد و گفت :«لطف دارید.»
رُلستون گفت:«و باید اضافه کنم که لباستان هم خیلی قشنگ است.آن را خیلی دوست دارم.»
مثل هرزن دیگری این تعریف ها روی او اثر گذاشت و با وجود اینکه حالش خوب نبود چهره اش گشوده شد و پرسید:«چرا این حرف های قشنگ را به من زدی؟این حرف ها نشانه ی مهربانی توست.»
رُلستون گفت:«راستش دیدم شما خیلی غمگین هستید.دیدم که گریه می کردید.از خدا خواستم راهی پیش پایم بگذارد تا بتوانم به شما کمک کنم.خدا گفت:«با او از کلاهش حرف بزن.»او گفت:«صحبت درباره ی لباس فکر خود من بود.»یانگ و خداوند می دانستند که چطور می شود ذهن زنی را از مشکلاتش منحرف کنند.
رُلستون پرسید:«بهتر نشدید؟»
پیرزن جواب داد:«نه،دائماً درد می کشم.این درد هیچ وقت دست از سرم برنمی دارد.گاهی طاقتم تمام می شود.تو می دانی دائماً درد کشیدن یعنی چه؟»
رُلستون برای این سؤال پاسخی داشت.گفت:«بله سرکارخانم،می دانم چون یک چشمم را از دست داده ام و مثل این است که به جای آن چشم آهن داغ در صورتم گذاشته باشند.روز و شب درد می کند.»
پیرزن گفت:«اما به نظر می رسد که حالا خوشحال هستی چطور می توانی خوشحال باشی؟»
حالا دیگر رُلستون او را در صندلی قطارش نشانده بود و گفت:«سرکار خانم فقط با کمک دعا،فقط با کمک دعا.»
پیرزن آهسته پرسید:«آیا دعا درد را از تو دور می کند؟»
رُلستون جواب داد:«شاید همیشه نتواند درد را از من دور کند.نمی توانم بگویم که همیشه این کار را می کند ولی همیشه به من کمک می کند تا به درد غلبه کنم به این ترتیب دیگرزیاد درد نمی کشم.سرکار خانم فقط به دعا کردن ادامه بدهید و من هم برای شما دعا خواهم کرد.»
حالا دیگر اشک های پیرزن خشک شده بود.او با لبخند دلنشینی به رُلستون نگاه کرد، و گفت:«تو خیلی به من کمک کردی.»
یک سال از این ماجرا گذشت.یک شب در ایستگاه مرکزی،رُلستون یانگ را پیج کردند که به باجه ی اطلاعات مراجعه کند.خانم جوانی آنجا ایستاده بود و گفت:«برای شما پیغامی از یک مرده دارم.مادرم قبل از مرگش به من گفت که شما را پیدا کنم و به شما بگویم که چقدر وقتی او را با صندلی چرخ دارش به قطار بردید به او کمک کردید.او همیشه،حتی در جهان دیگر،شما را به یاد خواهد داشت.هرگز شما را فراموش نخواهد کرد چون خیلی مهربان و فهیم هستید.بعد آن خانم جوان به گریه افتاد و از شدت ناراحتی زاری کرد.
رُلستون آرام ایستاده بود و او را نگاه می کرد.بعد گفت:«گریه نکنید خانم،گریه نکنید.شما نباید گریه کنید باید خدا را شکر کنید.»
آن دختر با تعجب گفت:«چرا باید خدا را شکر کنم؟»
رُلستون گفت:«چون خیلی ها وقتی که خیلی جوان تراز شما هستند یتیم می شوند.شما مدت طولانی مادرتان را درکنار خود داشتید،و به علاوه هنوز هم او را در کنار خود دارید.او را دوباره خواهید دید.همین حالا نزدیک شماست و همیشه هم نزدیک شما خواهد بود.شاید همین حالا که داریم از او صحبت می کنیم پیش ما باشد.»
هق هق دخترتمام شد و اشک هایش را خشک کرد.مهربانی رُلستون بر روی دختر همان تأثیری را گذاشت که سال قبل برروی مادرش گذاشته بود.در آن ایستگاه بزرگ و درمیان هزاران مسافری که از کنارشان می گذشتند،آن دو نفر حضور کسی را احساس کردند که به این باربر خارق العاده الهام کرده بود که به این ترتیب این طرف و آن طرف برود و به مردم محبت کند.
تولستوی گفته است:«هرجا عشق هست خدا هم آنجا حضور دارد.»می توانیم به گفته ی او این را هم اضافه کنیم که جایی که خدا و عشق هستند،شادی هم هست.بنابراین یک اصل عملی در به وجود آوردن شادی این است که به دیگران محبت کنیم.»
یکی از دوستانم به نام اچ سی ماترن با همسرش،مری،که مثل خودش انسان شادی است برای کارش به سراسر کشورسفر می کند.آقای ماترن کارت ویزیت منحصر به فردی دارد که درپشت آن فلسفه ای نوشته شده که برای او،همسرش و هزاران نفردیگرکه آنقدرخوش شانس بوده اند که تحت تأثیر شخصیت این دو نفر قراربگیرند،شادی به ارمغان آورده است.
پشت کارت ویزیت او این جملات نوشته شده است:«راه رسیدن به شادی:دل خود را از نفرت پاک نگه دارید،نگرانی به ذهن خود راه ندهید.ساده زندگی کنید،کم توقع باشید و زیاد ببخشید.زندگی خود را از عشق پر کنید.آفتاب عشق را در همه جا بپراکنید.خود را فراموش کنید،به فکر دیگران باشید.با دیگران همان طوررفتارکنید که دوست دارید با شما رفتار کنند.یک هفته به این شکل زندگی کنید،از نتایجی که به دست می آورید شگفت زده خواهید شد.»
همین طور که این کلمات را می خوانید ممکن است بگویید:«چیز تازه ای در این حرف ها وجود ندارد.»اما وقتی این روش را به کار بگیرید متوجه می شوید که این جدیدترین و شگفت انگیزترین روش رسیدن به شادی و زندگی موفق است.اما اگر از این اصول هرگز استفاده نکنید دانستن آن چه ارزشی دارد؟استفاده نکردن از این اصول مصیبت بار است.مثل این است که کسی روی معدن طلا زندگی کند و فقیرباشد.این فلسفه ی ساده،راه رسیدن به شادی است.همان طور که آقای ماترن توصیه می کند،فقط یک هفته این اصول را به کار ببرید و اگر برای شما شادی واقعی را به ارمغان نیاورد باید بدانید که ناراحتی شما بسیارریشه دار است.
البته برای اینکه به این اصول شادی نیرو بدهید و آنها را به کار بیندازید لازم است که شرایط ذهنی مناسبی داشته باشید.البته اگر ازاصول معنوی پیروی کنید اما قدرت معنوی نداشته باشید،به نتایج مؤثری دست پیدا نمی کنید.هنگامی که فرد در درون خود تغییرمعنوی قابل ملاحظه ای را تجربه می کند،رسیدن به نتایج موفقیت آمیزبا استفاده از ایده های مولد شادی فوق العاده آسان می شود.اگرشما ازاصول معنوی استفاده کنید هرچند این کار را به طور ناشیانه ای انجام بدهید به تدریج در درون خود احساس قدرت معنوی می کنید.اطمینان می دهم که این احساس بزرگ ترین شادیی را که تاکنون شناخته اید به شما خواهد داد و تا وقتی که خداوند را در مرکز زندگی خود قراردهید این شادی با شما خواهد ماند.
درجریان مسافرت هایم دراطراف کشور،با افرادی که ذاتاً شاد هستند و تعدادشان رو به افزایش است برخورد می کنم.این افراد کسانی هستند که شیوه هایی را که دراین و درسایر نوشته ها و سخنرانی هایم توضیح داده ام به کار بسته اند.نویسندگان و سخنرانان دیگر هم مانند من این شیوه ها را در اختیار افراد علاقمند گذاشته اند.دانستن این نکته شگفت انگیزاست که چگونه افراد می توانند از طریق رسیدن به تغییرمعنوی از شادی انباشته شوند.درهمه جا افرادی که به هرسنخ و گروهی تعلق دارند دراین تجربه سهیم شده اند.در واقع این تجربه به یکی از پرطرفدارترین پدیده های زمان ما تبدیل شده است و اگرهمچنان به توسعه و پیشرفت خود ادامه دهد به زودی کسی که هنوز تجربه ی معنوی ندارد،امل و عقب مانده محسوب می شود.این روزها مد شده است که مردم به مسائل معنوی حساس باشند.بی خبری ازاین تغییرمعنوی که تولید کننده ی شادی است و در این زمان مردم درهمه جا از آن برخوردار شده اند،نشانه ی کهنه پرستی است.
چندی پیش،در یکی از شهرها سخنرانی داشتم.بعد از سخنرانی،مردی درشت هیکل و جذاب به طرفم آمد.چنان محکم به پشتم زد که از شدت آن نزدیک بود به زمین بخورم.
با صدای بلندی گفت:«دکتر چرا به ما ملحق نمی شوی؟در خانه ی اسمیت ها مهمانی بزرگی ترتیب داده ایم و دوست داریم که تو هم با ما باشی.به این ترتیب،بی پرده از من دعوت کرد.
خوب مسلماً این مهمانی مناسب من نبود.می ترسیدم که مانع کار آنها بشوم به همین خاطر عذر و بهانه آوردم.
دوستم گفت:«بی خیال.نگران نباش.مهمانی خودت است.برایت جالب خواهد بود.حتماً بیا...»
به ناچار تسلیم شدم و با این دوست سرخوش و پرشورم به راه افتادم.
مسلماً او یکی ازتأثیرگذارترین افرادی بود که پس از مدت ها می دیدم.به زودی به خانه ی بزرگی رسیدیم که در میان درختان قرار داشت و راه ماشین روی پهنی تا جلوی آن امتداد می یافت.از پنجره هایی که بازمانده بودند صداهایی بیرون می آمد دیگربرایم شکی باقی نماند که مهمانی شلوغی درجریان است.از خودم پرسیدم که دارم گرفتار چه معرکه ای می شوم.میزبان با فریاد بلندی مرا به درون اتاق کشید.مدتی به دست دادن با مهمانان گذشت.او مرا به گروه بزرگی از افراد پرنشاط و شاد معرفی کرد.آنها واقعاً شاد بودند.
در اطراف سالن به دنبال میز مشروب گشتم ولی چنین چیزی آنجا نبود.تمام چیزی که به مهمانان تعارف می کردند قهوه،آب میوه،نوشابه گازدار غیر الکلی،ساندویچ و بستنی بود.
به دوستم گفتم:«این افراد حتماً باید قبل ازرسیدن به اینجا جایی توقف کرده و گلویی تازه کرده باشند.»
از این حرف من یکه خورد و گفت:«جایی توقف کرده باشند؟خُب،تو متوجه نیستی.این افراد کاملاً سرمست هستند اما مستیشان از آن چیزی نیست که تو فکر می کنی.ازتو تعجب می کنم.متوجه نیستی چه چیزی این جماعت را اینقدرخوشحال کرده است؟آنها از لحاظ روحی زندگی دوباره پیدا کردند.آنها به چیزی رسیده اند.ازخودشان رها شده اند.آنها خدا را همچون واقعیتی زنده و ضروری شناخته اند.بله آنها حسابی سرمست هستند اما مستی آنها ربطی به بطری و جام ندارد.مستی آنها کاردل است.»
بعد متوجه منظوراو شدم.کسانی که دراین مجلس می دیدم خسته و غمگین نبودند بیشتر آنها ازرهبران آن شهربودند و درمیان آنها تاجر،وکیل،پزشک و معلم دیده می شد.علاوه برآنها تعداد زیادی افراد عادی هم درآن سالن دیده می شدند و به همه ی آنها خیلی خوش می گذشت .آنها داشتند درباره ی خداوند حرف می زدند و این کار را به طبیعی ترین شکل ممکن انجام می دادند .با یکدیگر درباره ی تغییراتی که با دوباره جان گرفتن قدرت روحی درزندگی شان اتفاق افتاده بود صحبت می کردند.
کسانی که از روی سادگی فکرمی کنند وقتی کسی مذهبی شد،دیگرنمی تواند بخندد و خوشحال باشد باید در آن مهمانی شرکت می کردند.
این اتفاق منحصربه فرد نیست.به جرأت می توانم ادعا کنم که اگربگردید ،در جامعه ی اطراف خودتان افراد بسیاری را مانند کسانی که درآن مهمانی شرکت کرده بودند پیدا خواهید کرد.
همین طورکه این مطالب را می خوانید آن را باور کنید زیرا حقیقت دارد.بعد از آن توصیه های عملی این مقاله را به کار ببندید تا شما هم همان تجربه ی معنوی را پشت سربگذارید که این نوع از شادی را به وجود می آورد .از این موضوع اطمینان دارم زیرا بسیاری از کسانی که از آنها نام بردم نام خواهم برد زندگی پرنشاط جدیدشان را ازهمین طریق به دست آورده اند.پس ازآن وقتی از درون عوض شدید دراطرافتان شادی به وجود می آورید.در واقع دنیای شما دنیای جدیدی خواهد بود زیرا شما دیگرآن آدم قدیم نیستید .آنچه شما هستید دنیایی را که درآن زندگی می کنید تعیین می کند پس همین طورکه شما عوض می شوید دنیای شما هم عوض می شود.
پس اگرافکارما تعیین کننده ی شادی هستند،ضرورت دارد افکاری را که موجب افسردگی و ناامیدی می شوند از خودتان دورکنید .این کار را در وهله ی اول با تصمیم برانجام آن می توان انجام داد و در وهله ی دوم با به کار بردن روش ساده ای که به یک تاجرتوصیه کردم.او را در یک ضیافت نهاردیدم.تا قبل از صحبت کردن با او هرگز جملاتی چنان ناامید کننده و سیاه اززبان کسی نشنیده بودم.صحبت او ،اگراجازه داده بودم بر روی من اثربگذارد ،بسیارافسرده کننده بود.بدبینی درحرف هایش موج می زد شنیدن حرف های او باعث می شد که شما فکرکنید همه چیز دارد به سوی ویرانی می رود.البته او بسیار خسته بود.مشکلات انباشته شده برروی هم چنان ذهنش را پرکرده بودند که او به دنبال رها شدن از آنها به وسیله ی کنارکشیدن از دنیایی شده بود که انرژی رو به زوال او نمی توانست درآن کاری از پیش ببرد.مشکل اصلی او به نحوه ی تصورناامید کننده اش مربوط می شد.او نیازمند ترکیبی از نور و ایمان بود.
بنابراین با لحن تقریباًجسارت آمیزی به او گفتم:«اگر می خواهی حالت بهتر شود ودیگر فلاکت زده نباشی می توانم به تو چیزی بدهم که مشکلت را حل کند.»
غرید و گفت:«تو چه کار می توانی بکنی ؟معجزه می کنی؟»
جواب دادم:«نه ،ولی می توانم تو را با کسی آشنا کنم که معجزه می کند وناراحتی را از وجودت بیرون می کشد ونگرش تازه ای اززندگی به تو می دهد.»وقتی از او جدا می شدم گفتم :«جدی می گویم.»
ظاهراًبه این موضوع کنجکاو شده بود چون بعداً با من تماس گرفت ومن کتاب کوچکی را که خودم نوشته بودم به او دادم .عنوان کتاب "نرم کننده های فکر"بود.چهل ایده ی مولد تندرستی وشادی در این کتاب گنجانده است.ازآنجا که این کتابچه در قطع جیبی چاپ شده به او پیشنهاد کردم تا مدتی آن را همراه خودش داشته باشد و به مدت چهل روز هرروز یکی از ایده ها را چند مرتبه بخواند.علاوه برآن پیشنهاد کردم تمام آن ایده ها را حفظ کند و به این ترتیب بگذارد درضمیرخودآگاه حل شوند و همچنین مجسم کند که آن ایده ی سالم اثرآرامش بخش وشفادهنده ای برذهنش می گذارد.به او اطمینان دادم که اگر این برنامه را دنبال کند این ایده های ناسالم که شادی،انرژی و خلاقیتش را تحلیل می برند ازذهنش بیرون خواهند راند.
پیشنهاد من در اول به نظرش کمی عجیب آمد ونسبت به آن شک داشت اما راهنمایی های مرا دنبال کرد.پس از تقریباً سه هفته به من تلفن زد و فریاد زنان گفت:«پسر این برنامه واقعاً کارمی کند!باورنکردنی است !از شر ناراحتی هایم رها شدم !هیچ وقت فکر نمی کردم چنین چیزی ممکن باشد.»
او حالا واقعاً خوشحال است و کاملاً از ناراحتی هایش رها شده است .او ازآنجا به این حالت خوشایند دست پیدا کرد که درآفرینش شادی مهارت پیداکرده بود.او بعداً برایم توضیح داد که اولین مانع ذهنی که با آن مواجه شد این بود که بتواند صادقانه با این واقعیت روبرو شود که اگرچه دراثر آن ناراحتی ها احساس بیچارگی می کرد اما راحت بود.اومی دانست که این افکار ناسالم علت مشکلش بودند اما ازتلاش لازم برای
اینکه بخواهد عوض شود شانه خالی می کرد واین تلاش عوض شدن واقعی او رابه دنبال داشت.اما وقتی به شکل نظام مند افکارمعنوی سالم را به درون ذهنش وارد کرد همان طورکه به او آموزش داده بودند ،درابتدا خواست که زندگی جدیدی را شروع کند بعد این واقعیت هیجان انگیز را تشخیص داد که می تواند این زندگی جدید را داشته باشد و بعد به واقعیت بسیارهیجان انگیزتری پی برد وآن این بود که دارد این زندگی جدید را به دست می آورد.نتیجه این شد که پس از تقریباً سه هفته که فرآیند خودشکوفایی را طی کرد شادی جدیدی در او به وجود آمد.تقریباً امروزه درهمه جای دنیا گروههایی هستند که راه شاد بودن را پیدا کرده اند اگرحتی درهرشهر،شهرستان،و روستا یکی از این گروها را داشته باشیم می توانیم زندگی مردم این کشور را درطی مدت بسیار کوتاهی کاملاًعوض کنیم.می دانید منظورچه جورگروه هایی هستند؟اجازه بدهید توضیح بدهم.
تقریباً دیروقت بود که پس ازسخنرانی در یکی ازشهرهای غرب کشور به هتلم برگشته بودم.می خواستم کمی بخوابم چون باید صبح روز بعد ساعت پنج ونیم بیدارمی شدم تا به فرودگاه بروم.همین طورکه داشتم آماده می شدم که به رختخواب بروم تلفن زنگ زد.کسی درآن طرف خط گفت:«حدود پنجاه نفر از ما درخانه ی من جمع شده ایم و منتظر شما هستیم.»
برایش توضیح دادم که به خاطر پروازی که صبح زود دارم نمی توانم به خانه ی اوبروم.
او گفت :«وای،دو نفر راه افتاده اند که دنبال شما بیایند.ما برای شما دعا می کردیم ومی خواهیم قبل ازاینکه شهر ما را ترک کنید بیایید و با ما دعا کنید.»
اگرچه آن شب خیلی کم خوابیدم اما خوشحالم که به جمع آنها رفتم.مردانی که دنبال من آمدند کسانی بودند که قبلاًبه الکل اعتیاد داشتند و با قدرت ایمان اعتیاد خود را ترک کرده بودند.آن دو نفر از شاد ترین و دوست داشتنی ترین کسانی بودند که ممکن است تصور کنید.
مرا به خانه ای بردند که پرازجمعیت بود.مردم بر روی پله ها ،میزها،و روی زمین نشسته بودند.می دانید آنها چه کار می کردند؟آنها مجلس دعا داشتند.به من گفتند که درشهر آنها شصت گروه دعا درتمام ساعات شبانه روز فعال هستند و مجلس دعا برگزار می کنند.
قبلاًهرگز درچنین مجلسی شرکت نکرده بودم.حاضران در مجلس به هیچ عنوان خشک وبی روح نبودند.آنها جماعتی از انسان های شاد و رها شده ی واقعی بودند به نحو عجیبی تحت تأثیر آنها قرار گرفتم فضای آن اتاق قدرت تعالی بخش عظیمی داشت.آن گروه شروع به دعا خواندن کردند .
بعد شخصی برپا ایستاد.معلوم بود در پاهایش میله کارگذاشته بودند.او گفت :نآنها به من گفتند که هرگز دوباره نمی توانم راه بروم.می خواهید ببینید چطور راه می روم ؟بعد از آن دربالا و پایین اتاق شروع به قدم زدن کرد.
پرسیدم:«چه چیزی باعث این شد؟»
او به سادگی جواب داد:دعا
بعد جوانی«آیا قبلاً قربانی مواد مخدر را دیده بودید؟خوب من یکی از آنها بودم وحالاخوب شده ام.»بعد سرجایش نشست.آن جوان درجواب سؤال من که قبلاً دلیل شفایش را پرسیده بودم گفت:«خدا مرا شفا داد.»
بعد زن وشوهری که از هم جدا شده بودند به من گفتند که دوباره به هم نزدیک شده اند وزندگی شان شادتر از قبل است.
پرسیدم :«چه کسی شما را دوباره به هم رسانید.پاسخ آنها این بود که خدا این کار را کرد.»
مردی گفت که قبلاًبه الکل معتاد بوده وخانواده اش را چنان ویران کرده که تا مدت ها درفقرنفرت انگیزی زندگی می کرده اند.خود او هم کاملاًعاجز و درمانده بوده است .اما حالا که درجلو من ایستاده بود مردی قوی وسالم رادر مقابلم می دیدم.خواستم از او بپرسم که چگونه این اتفاق افتاده است اما او سرش را تکان داد و گفت :«خدا این کار را کرد.»
راز شادی همین است هرچیزدیگری درمقایسه با آن در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد.این تجربه را به دست آورید تا به شادی واقعی و خالص،بهترین چیزی که این دنیا می تواند به شما عرضه کند برسید.هرطور که زندگی می کنید این شادی را ازدست ندهید چون این همه چیز است.
منبع:کتاب مثبت اندیشی



نوع مطلب : چگونه شاد باشیم 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Buy cialis online
شنبه 18 فروردین 1397 03:09 ب.ظ

You mentioned this very well!
cialis rckenschmerzen cialis australian price cheap cialis generic cialis pro cheap cialis online prescriptions cialis cialis prezzo di mercato effetti del cialis cialis 20 mg cost prezzo di cialis in bulgaria
Can you increase your height by stretching?
سه شنبه 4 مهر 1396 06:33 ب.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about
this, like you wrote the book in it or something. I think that you
can do with some pics to drive the message home
a bit, but instead of that, this is great blog.
An excellent read. I will definitely be back.
Can exercise increase your height?
شنبه 18 شهریور 1396 01:02 ق.ظ
Greetings! I know this is kinda off topic however I'd
figured I'd ask. Would you be interested in exchanging links
or maybe guest authoring a blog article or vice-versa?

My site covers a lot of the same subjects as yours and I feel we could greatly
benefit from each other. If you are interested feel free to shoot me an e-mail.
I look forward to hearing from you! Fantastic blog by the way!
Marita
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:30 ب.ظ
Hi, i read your blog occasionally and i own a similar one and i
was just curious if you get a lot of spam remarks? If so how do you stop it, any plugin or anything you can advise?
I get so much lately it's driving me mad so any support is very much appreciated.
Melvin
شنبه 23 اردیبهشت 1396 07:41 ق.ظ
I was recommended this website by my cousin. I am not sure whether
this post is written by him as nobody else know such detailed about my difficulty.
You're wonderful! Thanks!
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:49 ق.ظ
Hi to all, how is all, I think every one is getting more from this site,
and your views are pleasant for new users.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر